حرف های جدی

یکی از چیزهایی که ممکن است در زندگی مشکل برایم به وجود بیاورد، حرف نزدن، یا حرف را خوب نزدن است. حرفی جدی را دوست دارم به شخص خاصی بزنم و هی این پا و اون پا میکنم، هی حرفم را میخورم، آخرش هم می آیم اینجا و حرفم را مبهم مینویسم و بعد زیر متنی که نوشتم این جمله را اضافه میکنم که :" این مطلب دارای مخاطب خاص است." همه ی عالم و آدم حرف من را به خود میگیرند و من هیچ وقت نخواهم فهمید که مخاطب خاصم، فهمید که مخاطب خاص من بوده؟!!! حرفم را که اینجا میزنم این حرف پرتاب میشود و معلوم نیست به چه کسانی بچسبد و چه کسانی را که اصلا فکر نمیکنم به چه فکرهایی ببرد و چه سو ظن هایی ایجاد کند...
اما تو هیچ وقت دوست نداشتی اینگونه باشی، دوست داشتی همیشه حرفت را، نظرت را، حتی اگر گفتنش برایت سخت باشد رو در روی مخاطبت بزنی، شده پله های یک ساختمان سه طبقه را بالا و پایین میکنی، میروی و برمیگردی، اما حرفت را مستقیم و چشم در چشم مخاطبت میگویی، به نظر تو، گفتن یک حرف به یک شخص خاص، تنها و تنها همان موقعی درست است که جرات این را داشته باشی که حرفت را رو در رویش بزنی، همان موقعی که توانستی به طرف مقابلت نگاه کنی و حرف بزنی همان موقع و همان موقع درست ترین و بهترین زمان برای گفتن حرفت است و نه هیچ وقت دیگر...
این روزها فضای مجازی کار را راحت کرده، اما تو از همین راحتی میترسی، وقتی میخواهی حرفت را در وبلاگ، ایمیل و یا با پیامک بزنی، جسارت بیشتری داری و همین جسارت بیشتر، برایت وحشتناک است، همین که بخشی از محدودیت ها را دیگر پیش روی خودت نمیبینی کار را خراب میکند، ممکن است هر حرفی را که هیچ وقت جرات گفتنش را نداری اینجا بزنی، با این کار، خیلی راحت خودت را راحت میکنی ولی تو این راحتی را، و راحت شدن را دوست نداری...
تو وقتی احساس راحتی میکنی که حرفت را -حتی- درحالی که صدایت میلرزد، رو در رو بزنی و مطمئن باشی که لازم نیست آن حرف را دوباره و در جای دیگر بازگو کنی...

-این مطلب دارای هیچگونه مخاطب خاصی نیست

-دوستانِ فضاهای رمانتیک با همین "این مطلب دارای مخاطب خاص است" ادامه بدن!، بحث من در مورد حرف های کاملا جدی بود.

-این روزها چه تلخ میگذرند...


گاه‌نوشت, نوشته شده توسط مهدی , یکشنبه 13 آذر 1390- ساعت 07:41 ق.ظ
 برای ثبت در تاریخ!

بخشی از مباحثی که در یکی از جلسات شورای حوزه مطرح کردم، فقط برای اینکه بماند:

- با دیدی که نسبت به فضای موجود و گذشته حوزه، به خصوص قسمت برادران دارم این مسائل رو مطرح می کنم
- قبلا هم گفتم که ما دبیر کانون بودن در یک حوزه رو کوچک و کم فرض کردیم
- به هر کسی بدون حداقل کار قبلی نباید مسئولیت بزرگ داد
- کار در یک تشکیلات نیاز به یادگیری دارد، تجربه اندوزی باید از سطح کوچکتر شروع بشه
- کانون ها رو با نفرات پر نکنیم، بر اساس ویژگی و شرایط افراد و آنچه داریم، کانون راه بیندازیم
- فقط پر شدن کامل کانون ها با نفرات کافی نیست، این که با چه کسی پر میشه به مراتب مهمتره
- دیدیم که طرح هایی مثل تقویت کانون ها با اضافه کردن یک نفر به یک نفر قبل! و طرح کمیسیون ها مشکل رو حل نکرد
- پیشنهاد من ادغام کانون های موازی و نزدیک به هم است
- مسئولیت های کوچکتر زیرِ مجموعه ی کسانی که واقعا شرایط دبیرِ کانونِ حوزه بودن رو دارن تعریف بشه و افراد دارای ویژگی های لازم دبیر کانون باشند
- برای نیرو باید کار برای انجام دادن باشد و نه حتما مسئولیت
- مطالبه ی مستقیم مسئول حوزه از این دبیر کانون ها باشه
- ...

(با توجه به سابقه ای که متاسفانه از مطرح شدن اینجور بحث ها در فضای مجازی و بازخوردهای آن، سراغ دارم، با عرض پوزش مجبورم نظر دهی این پست را ببندم و از درج هرگونه نظر دوستان پیرامون این پست معذورم؛ همانطور که گفتم هدف فقط ثبت این بحث در تاریخ! بود، به هیچ وجه هم دنبال شر نمیگردم...
پیشنهاد من آن روز، با مخالفت اکثریت روبه رو شد و من هم پذیرفتم. و در حال حاضر هم فعالیتم در مجموعه جدی تر از قبل داره دنبال میشه)


گاه‌نوشت, نوشته شده توسط مهدی , جمعه 15 مهر 1390- ساعت 10:04 ق.ظ
 6 ذیقعده، روز بزرگداشت حضرت احمد بن موسی شاهچراغ (ع)

 
اندازه‌ی اصلی

حضرت احمد بن موسی (ع) یا‌‌ همان شاهچراغ خودمان فرزند امام موسی کاظم (ع) و برادر امام رضا (ع) است. مادرش به "ام احمد" مشهور بود و به نقل از علامه مجلسی در "مرآه العقول"، از دانا‌ترین، پرهیزگار‌ترین و گرامی‌ترین زن‌های حضرت و مورد اعتماد ایشان بود.

همانطور که حتما این مطلب رو در سخنرانی آقا در سال ۸۷ در دیدار عمومی با مردم شیراز هم شنیدید، در کتاب "ارشاد" شیخ مفید درباره‌ی حضرت احمد بن موسی (ع) آمده که وی فردی بخشنده، دارای جلالت مقام و منزلت و با ورع بود و حضرت موسی بن جعفر علیه السلام او را دوست داشت و بر دیگر خویشاوندان و فرزندان مقدم می‌داشت.

بعد از شهادت امام موسی کاظم (ع) مردم مدینه با توجه به ‌شناختی که از حضرت احمد بن موسی (ع) داشتند نزد ایشون اومدن تا به عنوان امام هشتم با او بیعت کنند اما حضرت شاهچراغ می‌فرمایند که برادرم رضا (ع) بعد از پدرم ولی خداست و اطاعت از وی از جانب خدا و رسول، بر من و شما واجب است. بعد از اون مردم به همراه احمد بن موسی (ع) خدمت امام رضا (ع) می‌رسند و با ایشون بیعت می‌کنند. امام رضا (ع) هم در حق برادرشون دعا می‌کنن: «همچنانکه حق را پنهان و ضایع نگذاشتی، خداوند در دنیا وآخرت تو را ضایع نگذارد.»

در حالی که مردم آماده‌ی بیعت با حضرت شاهچراغ بودند و آمادگی پذیرش ایشون رو به عنوان امام هشتم داشتند احمد بن موسی (ع) مردم رو به امام منتخب از جانب خدا ارجاع می‌دن. عملی که حقیقتا احتیاج به تقوا و مبارزه با نفس داره. از این رو ایشون رو "امین ولایت" هم میگن که به نظرم همین رفتار حضرت شاهچراغ به تنهایی ایشون رو لایق بیشترین تجلیل و تکریم می‌کنه و باید بیشتر از این‌ها بهش پرداخته بشه.
این رفتار رو مقایسه کنید با رفتار جعفرکذاب بعد از شهادت امام حسن عسکری (ع)...

بعد از اینکه امام رضا (ع) علی‌رغم میل باطنیشون از مدینه به طوس سفر کردند، حضرت احمد بن موسی (ع) هم از مدینه حرکت کردند تا از طریق شیراز به طوس عزیمت کنند، در بعضی منابع [تحفه العالم فی شرح خطبه المعالم] آمده که این سفر در زمان حیات امام رضا (ع) و برای دیدار با اون حضرت صورت گرفته و در بعضی دیگر [حیاه الامام موسی بن جعفر و اعیان الشیعه] تاریخ این عزیمت احمد بن موسی (ع) از مدینه به طوس پس از شهادت حضرت امام رضا (ع) نقل شده. (عزیمت حضرت شاهچراغ بین سال‌های ۱۹۸ الی ۲۰۳ ه.ق آمده و شهادت امام رضا (ع) در سال ۲۰۲ ه.ق اتفاق افتاده) به نظر می‌رسه حضرت شاهچراغ در طول سفر متوجه شهادت برادرشون شده باشند.
هر چه که بوده ایشون به همراه نزدیکان و جمعی از محبان اهل بیت به سمت طوس حرکت می‌کنند. آمده که در مسیر هم دوستداران اهل بیت به کاروان اضافه می‌شدند و وقتی کاروان به نزدیکی شیراز رسیده حدود پانزده هزار زن و مرد در اون حضور داشتن.
این اخبار و این کاروان عظیمِ شیعیان محب اهل بیت، مامون رو می‌ترسونه و او دستور می‌ده که قافله به هرجا که رسید حاکم اونجا اجازه‌ی ادامه‌ی حرکت بهشون نده و اونا رو به مدینه برگردونه.
دستور مامون قبل از رسیدن قافله به شیراز، به دست حاکم فارس؛ «قتلغ» می‌رسه و او هم در صدد اجرای دستور برمیاد و در هشت فرسنگی شیراز به مصاف حضرت شاهچراغ و یارانش میره. احمد بن موسی (ع) با دیدن سپاهی که قصد سد کردن راهشون رو داره به یارانش می‌گه که هر کس میل به بازگشت به مدینه داره و یا راه فراری می‌شناسه می‌تونه بره.
درگیری شروع میشه و بعد از چند نوبت جنگ و شکست سپاهیان قتلغ، اون‌ها دست به خدعه می‌زنن و تعدادیشون به صورت گروه گروه در شهر مخفی می‌شن و بعد از اینکه سپاه احمد بن موسی (ع) صف دشمن رو می‌شکنن و به تصور پیروزی وارد شهر می‌شن، توسط همون افرادی که در شهر مخفی شده بودن مورد حمله قرار می‌گیرن و هریک از یاران به طریقی به شهادت می‌رسند.

درباره‌ی چگونگی شهادت خود حضرت در کتاب هدیه احمدی آمده که: «... مردمان روباه صفت و نیرنگ ساز که از پیش او فرار نمی‌کردند از دم تیغش به هلاکت می‌رسیدند و چون به محله دُزَک رسید، ظالمی از عقب ضربتی بر فرق همایونش زد که تا دامنه ابرو را بشکافت و چند زخم کاری دیگر از عقب‌سر، بر بدن شریفش مستولی گردید و در چنین احوال باز کفار بی‌رحمی را که در کمال بی‌غیرتی به حضرتش حمله می‌بردند از خود دور ساخته، مردانه و با شجاعت از خود دفاع می‌نمودند. تا از بازار سوق المقازان عبور فرموده و به همین موضع که اکنون تربت مقدس آن بزرگوار است رسیدند و از کثرت زخم و جراحات و خون که از رگ‌های مبارکش بیرون شده بود با حالت ضعف از پای درآمده و اشقیاء کفار بر گردش مجتمع و آنحضرت را شهید ساختند.»

نحوه‌ی شهادت احمد بن موسی (ع) و یارانش شباهت‌هایی با واقعه‌ی کربلا داره مثل:
-
بسته شدن راه کاروان
-
اجازه‌ی حضرت به یاران برای ترک لشکر قبل از درگیری
-
همراهی خانواده و به خصوص حضور حضرت سید علاالدین حسین (ع) برادر شاهچراغ به عنوان یکی از سرداران سپاه
-
تنها ماندن و محاصره شدن حضرت در آخرین لحظات و شهادت.

درباره‌ی زمان و نحوه‌ی پیدا شدن قبر حضرت اختلاف نظر تاریخی وجود داره، تنها به این بسنده می‌کنم که از اطلاعاتی که موجود هست قبر حضرت بین ۱۰۰ تا ۴۵۰ سال مخفی بوده و بعد از این مدت و کشف اون، به کمک نوری که از اون ساطع بوده، بدن ایشون همچنان سالم بوده...

آنان که سر به زیر آستان حیدرند ؛ مدیون خانواده‌ی موسی بن جعفرند ...

*کلیه بخش‌های تاریخی و روایی این مطلب از کتاب بارگاه نور، نوشته‌ی محمد حسین رستگار، چاپ انتشارات ادیب مصطفوی برگرفته شده است.


گاه‌نوشت, نوشته شده توسط مهدی , سه شنبه 12 مهر 1390- ساعت 05:48 ق.ظ
 سه روز


اندازه‌ی اصلی


طرح, نوشته شده توسط مهدی , دوشنبه 11 مهر 1390- ساعت 07:37 ق.ظ
 غول هفت سری كه ما ساختیم

رهبر می‌گوید:
"همه‌ى شواهد نشان‌دهنده‌ى این است كه دشمن امروز بر روى چند نقطه تكیه‌ى اساسى دارد....
یكى مسئله‌ى اقتصاد است....به زانو درآوردن كشور از لحاظ اقتصاد، عقب راندن و پس راندن كشور در زمینه‌ى اقتصاد، كه منتهى بشود به فلج پایه‌هاى اقتصادى، منتهى بشود به نومیدى مردم، یكى از كارهاى اساسى است....
... یك نقطه‌ى دیگر - كه آن هم خیلى واضح است - ایجاد اختلاف بین دستگاه‌هاى مدیریت‌كننده‌ى كشور است...
یكى دیگر از قلم‌هاى واضحِ اساسى، رقیق كردن اعتقادات اسلامى و احساسات اسلامى و رسوخ دادن تفكرات الحادى و شبه‌الحادى از طرق مختلف است
... اینها حدس و تحلیل نیست؛ اینها اطلاع است. خب، دشمن مشغول است؛ با همه‌ى قوا مشغول است. از این قبیل كارها به وسیله‌ى دشمن انجام میگیرد. ترویج فساد هست، ترویج فحشا هست، ایجاد تردید در عقاید هست...
... دشمن یك سناریوى جامع و سر و ته دارى را براى نظام اسلامى و براى حركت اسلامى و بیدارى اسلامى تدارك دیده است...
...اختلاف سلیقه منتهى نشود به كشمكش و دعوا و چالش و دشمن خونى همدیگر شدن و فراموش كردن آمریكا. متأسفانه بعضى از جناحهاى ما اینجورى‌اند. وقتى با طرف مقابل مخالف میشوند، دیگر آمریكا فراموش می‌شود، اسرائیل فراموش می‌شود، مخالفین انقلاب و دشمنان امام فراموش می‌شوند؛ تضاد اصلى، می‌شود همینى كه در مقابلش قرار دارد! خب، این غلط است..."

ما می‌گوییم:
"همه‌ى شواهد نشان‌دهنده‌ى این است كه دشمن امروز ما مشایی است...."

از بركت حركات ما آقای استوانه‌ی نظام هم به خودش اجازه‌ی اظهار نظر می‌دهد، بی بی سی فارسی صحبت از تشنج در شیراز می‌كند و بالاترین دم از مقابله‌‌ی حامیان رهبر و دولت در شیراز می‌زند. حواسمان هست آیا؟!!!


گاه‌نوشت, نوشته شده توسط مهدی , سه شنبه 10 خرداد 1390- ساعت 11:31 ق.ظ
 یك سال پیش

یكی از خاطره انگیزترین بنرهایی كه طراحی كردم،
شاید از لحاظ هنری ویژه نبود ولی فكر می كنم اثر گذار بود.


گاه‌نوشت, نوشته شده توسط مهدی , دوشنبه 2 خرداد 1390- ساعت 07:46 ق.ظ
 بنفسی انت


 اندازه‌ی اصلی

روزی حرمت را ویران كردند؛
ویران شدیم
و امروز ...
...
شرمنده‌ایم مولا...

پــــــی‌نوشتــــــ:
توهین به دهمین امام بزرگوار شیعیان حضرت امام هادی علیه السلام در فیس بوك و ...
توضیحات بیشتر را اینجا بخوانید:
موج وبلاگی جانم فدای حضرت هادی(ع)


طرح, نوشته شده توسط مهدی , دوشنبه 26 اردیبهشت 1390- ساعت 12:20 ب.ظ
 محتاج 2

 

اندازه‌ی اصلی را اینجا ببینید

 


طرح, نوشته شده توسط مهدی , پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390- ساعت 01:05 ب.ظ
 موج وبلاگی وبلاگ‌نویسان استان فارس

همزمان با روزهای برگزاری اجلاسیه سرداران و ۱۴۶۰۰ شهید استان فارس، وبلاگ‌نویسان فارس در یک اقدام هماهنگ، نام یا عنوان وبلاگ خود را به نام اجلاسیه تغییر می‌دهند.
هدف از این موج وبلاگی حمایت از برگزاری اجلاسیه و گسترش فضای اطلاع رسانی به وبلاگستان است.
با قرار دادن این مطلب و تغییر نام یا عنوان وبلاگ، به ترویج این فرهنگ کمک کنید.


گاه‌نوشت, نوشته شده توسط مهدی , پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390- ساعت 10:02 ق.ظ
 محتاج

بیا تا پیدا شم
تو باش، تا من باشم
هنوز میشینم
به هوای دیدن تو
***
تو با این دل كندن
كجا رفتی بی‌من
بگو نزدیكم
به شب رسیدن تو
***
بیا كه رها شم از این همه درد
كه صدا شم از این شب سرد
كه تموم بشه فاصله‌ها
بیا كه من از تو خسته‌ترم
كه من از من بی‌خبرم
***
بیا تا پیدا شم
نذار تنها باشم
هنوز میشینم
به هوای دیدن تو
تو شب رسیدن تو...


شعر, نوشته شده توسط مهدی , چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390- ساعت 02:29 ب.ظ
 خوش میگذره
روباه مكار و گربه نره [در حالی كه تبدیل به الاغ شدن] در پاسخ به درخواست جینا (جوجه اردك و دوست پینوكیو) كه ازشون می‌خواد به پینوكیو كمك كنن و همگی از سیرك فرار كنن:
"ما از روباه و گربه بودن استعفا دادیم، ما خر هستیم، ‌اینجوری بهمون خیلی بیشتر هم خوش میگذره..."



رونوشت به:
كسایی كه بعضی وقت‌ها، از اینكه خودشون باشن استعفا میدن!
كسایی كه وقتی اصلِ خودشون نیستن، خیلی بهشون خوش میگذره!


گاه‌نوشت, نوشته شده توسط مهدی , جمعه 2 اردیبهشت 1390- ساعت 10:55 ب.ظ
 بایكوت
اگر از هر كسی بپرسی كه بهترین فصل یا ماه برای سفر به شیراز كدوم فصل یا ماهه، بدون معطلی جواب میده كه بهار و البته اردیبهشت‌ماه.
شیراز با همه‌‌‌ی كج و كولگی‌ها و نقشه‌ی ناجور و خیابونای درگیرِ ساخت قطار شهری و ...،‌ وقتی بهار می‌رسه تبدیل می‌شه به یكی از زیباترین شهرها...
انصافا امسال هم؛ شیراز یكی از زیباترین بهارهای خودش رو داره سپری می كنه. عطر بهار نارنج، بارون بهاری، درختای سرسبز، هوای عالی و البته مدهوش كننده! و همه‌ی ویژگی‌های زندگیِ پس از مرگِ طبیعت. یك بهار كامل.
علاوه بر شهرت اردیبهشتِ شیراز بین مردم ایران، برای خود شیرازی‌ها هم این ماه خاطره‌‌ی خوبی به همراه داره. سفر آقا به استان فارس و شهر شیراز، سفری كه اردیبهشت سال 87 انجام شد...
در این چند خط اما میخوام به موضوع دیگه ای اشاره كنم، یك خودمان انتقادی!
امسال اردیبهشت شیراز علاوه بر همه‌ی زیبایی‌ها، میزبان یك اتفاق بزرگ فرهنگی‌ست و واضحه كه منظورم از این اتفاق، اجلاسیه سردارانه.

شاید كسی رو این مسئله صحبتی نداشته باشه كه در همین چند ساله گذشته، وجه‌ی فرهنگی و مذهبی شهر شیراز رو به مرگ بود، تا رسید همین سال 87 و سفر آقا؛ سفر آقا و عنوان "سومین حرم اهل بیت" به تنهایی شهر رو از این مرگ فرهنگی نجات داد، ولی خب طبیعیه كه این بیمار احتیاج به مراقبت داره...

شیراز از اون موقع به بعد درگیر مسائل زیادی شده و البته همچنان هم درگیر هست كه متأسفانه غالب این مسائل تلخ بوده و دیگران درباره‌ی اونا زیاد گفتند و شنیدیم.
اما همین جور كه گفتم و میدونید تا چند روز آینده قراره تو شهرمون یه اتفاق مبارك و امیدوار كننده بیفته (با همه‌ی فراز و نشیب‌ها و ...)
در این چند خط اصلا به این موضوع كاری ندارم كه در این مدت جناب استاندار چی گفت و یا سردار غیب پرور چكار نكرد، همون جور كه گفتم فقط میخوام نقدی داشته باشم به خودم و كسایی كه اندكی یا بیشتر دغدغه دارند و نگران اوضاع فرهنگی شهر هستن.
انصافا اگر به شهرمون نگاه كنیم و بخوایم پیش خودمون قضاوت كنیم، فضای شهرمون چقدر به پایتخت فرهنگی ایران میخوره؟ چند برنامه‌ی جدی و مناسب با شأن سومین حرم اهل بیت تو شیراز برگزار شده؟ رفتار مسئولین شهر چقدر به این معانی نزدیكه؟
حالا بعد از سال‌ها قراره یك برنامه‌ فرهنگی تو شهر اجرا بشه كه مطمئنا موضوعش و فضایی كه ایجاد میكنه همون چیزیه كه ما خیلی وقته انتظارش رو میكشیدیم، همون چیزی كه دوست داریم تو شهر اونو فریاد بكشیم، اما نمیدونم برای بعضی از ماها چه اتفاقی افتاده؟ انگار ما فقط منتظریم كه بالن داغی هوا بشه، برج دوقلویی سر و صدا به پا كنه، اعضای شورای شهری دستگیر بشن و ... و ما شروع كنیم به انتقاد كردن. نه اینكه این كارا اشتباه بوده، كه صد در صد منظورم این نیست و عدالت خواهی واجب؛ اما مگه همیشه نمیگیم كه نباید همیشه دفاع كنیم و باید ما هم حمله كنیم، همیشه كه نباید اتفاق بدی بیفته تا ما نگران انقلاب و ارزش‌هاش بشیم، قطعا گاهی ما باید ارزش‌ها رو فریاد بزنیم و مدعی باشیم، منِ‌نوعی كه انتقادهام از شورای شهر و شهرداری و ... تو استان مؤثره، منی كه میتونم از بالن‌های داغ شعرها بسرایم و یا تریبون پر مخاطبی دارم كه تأثیرگذاره، حقش نیست این فضای به وجود اومده تو شهر رو قدر بدونم و به گسترشش كمك كنم؟ به نظرتون نمیشه در سایه‌ی همین فضا خیلی از چیزایی رو كه همیشه تو دل داشتیم، به طور گسترده بگیم و از بار مظلومیت‌های فرهنگی كم كنیم؟
متأسفانه تو شهرِ (به قول بعضی‌ها!!! سیاست زده‌ی) شیراز همچین فضاهایی خیلی كم ایجاد شده، انصافا اگه پیش خودمون هم فكر كنیم، با این وضعیت شهر و استان، چند سال دیگه باید بگذره تا همچین فضایی تو شهر (حداقل حداقل حداقلش با همین بنرهای تصاویر شهدا) ایجاد بشه؟
به نظرم سكوت در این روزها برای كسایی كه چپ و راست دم از مظلومیت و تیغ بر گلو و كذا و كذا میزنن واقعا قابل قبول نیست.
بیاید قدر این فرصت رو بدونیم و اگه كاری از دستمون برمیاد، كه قطعا برمیاد، انجام بدیم...

پــــــی‌نوشتــــــ:

1- بنده وابسته به هیچ حزب، ارگان و یا گروهی نیستم!
2- لطفا دوستان كمی فراجناحی فكر كنند!
3- كلا و همیشه به صحبت توجه كنیم، نه به گوینده‌ی آن.

تحلیــــل, نوشته شده توسط مهدی , شنبه 27 فروردین 1390- ساعت 09:50 ب.ظ
 میقات سرخ

اسفند 1390، زودتر بیا...

طرح, نوشته شده توسط مهدی , دوشنبه 23 اسفند 1389- ساعت 03:44 ب.ظ
 بیا و ضامن من شو

شبیه مرغك زاری كز آشیانه بیفتد
جدا ز دامن مادر، به دام دانه بیفتد
ز نازكی، ز ندامت، ز بیم صبح قیامت
بدان نشان كه شنیدی، سری به شانه بیفتد
سری به شانه بیفتد...
به كار آنكه برون از بهشت گشته، عجب نی
كه در جهنم غربت به یاد خانه بیفتد
نشان گرفته دلم را كمان ابروی ماهی
خدایْ را كه مبادا دل از نشانه بیفتد
دل از نشانه بیفتد...
دلم به كشتی كُربَت، به طوف لُجّه‌ی غربت
چو از كرانه‌ی تربت، به بی‌كرانه بیفتد
شوم چو ابر بهاران، ز جوشِ اشكِ چو باران
كه دانه دانه برآید، كه دانه دانه بیفتد
جهان دل است و تو جانی، نه بلكه جامِ جهانی
كَمِ سكندر و دارا، كز این فسانه بیفتد
خیال كن كه غزالم بیا و ضامن من شو
بیا كه آتش صیاد، از زبانه بیفتد
خیال كن كه غزالم
خیال كن كه غزالم
بیا و ضامن من شو
اَلا غریب خراسان، رضا مشو كه بمیرم
مگرْ، كه مرغك زاری از آشیانه بیفتد...


دلم مشهدالرضا می‌خواهد
همین


شعر, نوشته شده توسط مهدی , یکشنبه 15 اسفند 1389- ساعت 09:42 ق.ظ
 سرخ رو باش

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه‌ی تنها، دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه‌ی جان را، مدران
مكن ای خسته در این بغض درنگ
دل دیوانه‌ی تنها، دل تنگ
ناله از درد مكن
آتشی را كه در آن زیسته‌ای سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش از این عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه ی تنها، دل تنگ


شعر, نوشته شده توسط مهدی , شنبه 23 بهمن 1389- ساعت 09:29 ق.ظ
 نوشته های پیشین
+ حرف های جدی
+ برای ثبت در تاریخ!
+ 6 ذیقعده، روز بزرگداشت حضرت احمد بن موسی شاهچراغ (ع)
+ سه روز
+ غول هفت سری كه ما ساختیم
+ یك سال پیش
+ بنفسی انت
+ محتاج 2
+ موج وبلاگی وبلاگ‌نویسان استان فارس
+ محتاج
+ خوش میگذره
+ بایكوت
+ میقات سرخ
+ بیا و ضامن من شو
+ سرخ رو باش

صفحات :
1 2 3 4